تبليغاتX
من دیگر
My word fly up my thoughts remain below: Word without thoughts never to heaven go”
آسایش ندارم اما راحتم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت   توسط یگانه  | 

سالها پیش ان زمانی که دوران سرخوشی ام بود و روزگار را گونه ای دیگر می دیدم ،14 یا 15 سال بیشتر نداشتم و رنگهای شاد دنیا شادتر می زدنند جمله"بودن یا نبودن مسئله این است"را سربحث موضوعات طنز و فراغت خاطری از درس و کتاب می دانستم و با یکی از دوستان صمیمی با گفتن این جمله شروع می کردیم به گفتگو درباره این و ان و مدرسه و هرچه اطارفمان بود جز درس و کتاب و حالا با گذشت ۱۰سال از ان سالها چند روز ژیش این جمله به ذهنم امد اما درست در هنگام ناخوشی و چه احساس تلخی بود گویی حتی یک خاطره خوش هم با این جمله نداشتم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت   توسط یگانه  | 

فرض کنید توی شهر دیگه ای زندگی میکنید که زادگاهتون نیست و کسی را هم انجا ندارید اما راحت و اسوده و خوشحال زندگی میکنید ولی به دلیل یه مشکل کوچولو ان هم بلد نبودن اشپزی مجبورید برگردید به شهر خودتون البته هر چند روز یه بار تا از گرسنگی تلف نشید نه اینکه شهری که مهمان ان هستید رستوران و همبرگری نداره نه . به دلیل اینکه شما از فست فود خوشتان نمی اید و انقدر پول هم ندارید که هر روز به رستوارن های گرانقیمت بروید رستوارن معمو.لی را هم دوست ندارید.

حالا در شهر خودتان ماردتان برود خانه مادرش و شما بمانید در خانه مجبور به درست کردن غذا هرچند چیز زیادی جز تخم مرغ یا سرخ کردن مرغ بلد نباشید.و در همین حین برادرتان هم هر روز ظهر از سر کار بیاید خانه تا با عجله نهاری بخورد و برگردد به سر کارش اما به دلیل خوش خیالی برادرتان او دوست دارد در همراهی با نهارش دوست دختر گرامیش را هم دیدار نماید یعنی در واقع شما اشپزی برای چند نفر را انجام دهید ظرفها را شسته و پذیرایی کنید این در حالی است که امده اید تا با خیال راحت در شهر خودتان بدون احتیاج به اشپزی از لطایف وجود مادر بهره مند و به کارهای تحقیقی و درسی خود بپردازید .

به نظرتان بهتر نیست با گرسنگی در شهر مهمان به سر برم تا در شهر خودمان؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت   توسط یگانه  | 

چرا باید نوجوانی که حتی نمی تواند تصمیمات اجتماعی کوچکی برای خود بگیرد و حتی قانون اجازهء یک رانندگی اتومبیل را هم به او نمی دهد به دلیل اشتباهی (هرچند ممکن است این اشتباه نابخشودنی و غیر قابل جبران باشد )مجازاتی چون اعدام برایش در نظر گرفته شود؟؟؟

فردا باز دست روزگار و بازی های قانون میخواهد حق زندگی کردن از نوجوانی گناهکار را بگیرد .

کمی فکر کنیم هرچند این نوجوان باید مجازات شود اما ایا واقعا اعدام سزای کاری به دلیل نا اگاهی وعدم رشد عقلی او ناسزا نیست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت   توسط یگانه  | 

 

گفتی :گریه نکنی ها

منم گریه نکردم فقط به چشمهای بغض کرده تو نگاه کردم و سرم را رو شونه هات گذاشتم غم را تو دلم خفه کردم نمی خواستم ناراحتی تو را ببینم تو هم دلت خون بود خوب می فهمیدم هر دومون به اب خیره شدیم دستت که روی شونه هام بود من را محکمتر گرفت انگار میخواست بگه غصه نخور من با تو ام ام نبود.دیدی دیدی رفتی و حالا هر شب توی خواب های منی دیدی رفتی و با ناراحتی برگشتی و به دوست و اشنا گله از غربت میکنی می دونم غصه میخوری طاقت دوری از وطنت را تنهایی نداری اما من بازم دلم نمی یاد تو را ناراحت ببینم حتی توی خواب .انجا هم واسه خوشحالی تو راضی شدم به سازش و به بودن با تو.اما خودت میدونی من دیگه ادم سابق نیستم .واسه من یک بار همه چی تموم میشه نه چند بار .حالا من اینجا هستم ولی من بازم احساس های همیشگی ام واسم میمونه عزیزم حس دوست داشتنت تا اخر باهامه.مثه همین حسی که تهرون را دوست داشتم و تو باورت نمی شد حالا باورت میشه؟دیگه باید تموم حرفهامو باورت بشه.

با تمام احساسم خاطرات قدیم را نوازش میکنم اما بودنت را هرگز

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت   توسط یگانه  | 

سالها پیش رفته بودم تهران و خاطرات خوبی داشتم از این شهر شلوغ،(که البته الان اصفهان هم همون شهر شلوغ هست و از نظر ارامش کمبود پیدا میکنی)اما امسال بهانه تفریح و تابستان نبود درس مرا به این شهر رهسپار کرد دوستش دارم نه مانند اصفهان بلکه از نوعی دیگر.....

 

 

-من یه کوچولو که صحبت کنم همه میفهمن اهل اصفهانم حالا تصورش را کنید صبح و ظهر و شب و با هر شخصی حرف بزنم بعد چند جمله باید جواب این سوال را بدم که بله من اصفهانی ام و جالبم بود که مثه اینکه اکثرا از لهجه من بدشون نمیومد یا در ظاهر این بود که به هر حال همه هم به من خیلی لطف داشتن از مسئولین دانشگاه و از پلیس راهنمایی رانندگی سر چهار راه و راننده تاکسی همه تا می فهمیدن من اصفهانی ام خیلی راهنمایی و کمک ام می کردن که حس خیلی زیبایی هست که میتونی فکر کنی هنوز احساس نوع دوستی بین همه مشغله و درگیری های روزمره گم نشده..

و من هم همچنان تمام مردم سرزمین ام را همشهری خودم میدانم و دوست میدارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت   توسط یگانه  | 

توی ذهنم فکر میکردم "خوب من که چیزی دیگه توی این شهر نمی بینم که جذبم کنه "توی ذهنم همش دنبال چیزای قدیمی بودم اما امروز یه حس جدید را فهمیدم با این صحنه ها و دقیقه ها روزهای بسیاری روبرو شدم اما نفهمیدمشون تازه امروز پس از مدتها به یه اشراق درونی رسیدم عشق میتونه رنگ عوض کنه تغییر کنه اما همون عشق بمونه در واقعیت معشوقه که رنگی جدید میگیره و ای خاصیت زندگی ست .سالهای زیادی هست که من و زاینده رود باهم زندگی میکنیم من میام و میرم ،اون هم همینطور میاد و میره، من میگ  از غم ها و درددل هام اون هم میگه من عشقامو بهش نشون میدم لحظه های زندگی را باهاش سپری میکنم رود من هم تحمل میکنه. هنوز هم من و تحمل میکنه حالا من با بی خیالی دائما از توی خاکش رد میشم میرم و میام و هی این راه بیراهه را تکرار میکنم به خودم میگم نه دیگه این اون رود من نیست هی تو دلم غصه میخورم ولی چیزی که امروز مثه یه نور  از شمع جدید راه تاریک افکارم را روشن کرد همین بود این همون عشقمه این همون رود منه ولی خوب یه کوچولو ظاهرش عوض شده چطور یادم نبود که حتی وقتی روی خاک ترک خورده اش هم قدم میزارم باز احساس میکنم این یه رود هست؟چطور یادم نبود هر موقعه از رویزیبای سی سه و پل ام رد میشم باز دلم پر میکشه به هوای روزهای پر اب رود ،رود بی همتایم را از بالا پل دید بزنم؟

 


حالا میفهمم عشق من عوض شده اما هنوز همون عشقه فکر که کردم دیدم سن هم همین کار را با عشق میکنه عوضش میکنه تغییر براش میاره اما این تغییر اینقدر نرم و موم ماننده که ما احساس نمی کنیم،بعد سالها کسی را که یادگار عشق قدیمی هست میبینی هنوز حس عشق زمانهای دور را حس میکنی اما خودش نیست خود عشق تغییر کرده است.

توی دلم دنبال نفرت میگشتم تعجب میکردم چرا عصبانی نیستم چرا ازش متنفر نیستم اصلا چرا نسبت بهش بی احساس نیستم چرا مثه ان قدیما که خشمگین بودم حس نمی کنم برام مرده؟ خیلی دنبال جواب چراهام بودم اخرش به این حس و احساس ختم شد اگه من روزی احساس عاشقی را در وجودم از وجودش حس میکردم پس تا ابد من احساس عاشقی را یدک میکشم امانه احساس تنفررا من،منی که عشق را در وجودم داشتم هنوز هم دارم فقط معشوق تغییر ظاهر داده و مندر ابتدا که خشم خاموش نشده بود از این تغغر ظاهر ناراضی بودم اما پس از مدتی وقتی که ارامش بازگشت دیگر نه خشمی بود نه تنفر من عاشق بودم و هستم فقط معشوق تغییر ظاهر داده است.

....یگانه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط یگانه  | 

اهل دعا و راز و نیاز نیستم ولی فکر میکنم باید از تمام کسانی که با اعتقاداتشون من را همراهی کردن و برام دعا کردن تشکر کنم.

من تا چند ماه دیگه از این شهر میرم چیزی واسه دلتنگی نمونده یه رود خشک و پلهای سنگی و اجری و بتونی روی خشکی که دلتنگی نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت   توسط یگانه  | 

****

              من بازی را بردم

 

                                                 ****

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت   توسط یگانه  | 

طرح فرارتا مدتی به تعویق افتاد و طرح سردر گمی شروع شد . ماجرا ازرفتن  به ارایشگاه شروع شد وقتی هفت روز از  رفتن عمه گذشت من تصمیم داشتم به ارایشگاهی بروم اما مردد هم بودم نکند بقیه ...خوب یه سری اداب و رسوم هست که بد جوری دامن گیر جامعه ماست .خانواده خودم عقیده ای به اینکه سیاه بپوشند یا تا چهل روز عزا دار بمانند ندارن اما خوب خانواده عمه چی؟ حالا اگه تا چهلم نشده بازم مراسم بگیرند  ومن مجبور باشم برم خونه شون خوب شاید ناراحت بشند؟ شاید هم برای انها هم مهم نباشه؟!

اصلا مهم بودن و نبودنش برای من چه فرقی میکنه من که قبول ندارم خوب من نمی تونم یه نظاف شخصی را انجام ندهم که چی که خوب بقیه خوششون نمی یاد خوب منم ناراحتم از رفتن عمه اما با ارایشگاه نرفتن من که مسئله حل نمی شه عمه هم بر نمی گرده..خلاصه هر طوری بود با خودم کلنجار رفتم و سه روز پس از هفت روز در گذشت رفتم ارایشگاه .حالا من خودم را راضی کردم که خوب اگه مراسم دعا و سوگواری گرفتن تا چهلم نمی روم من که حوصله ندارم توی هفته پیش هم دو سه باری مراسمشون را رفتم . مراسمشون هم که با اعتقادات من هماهنگ نمی شه فقط اعصاب منو بیشتر بهم میریزه  اگه بازم دعوت کردن میگم خود مامان  و بابام بروند اصلا خود بابام برود بهتره به نظرم پدرم از همه  نوع مراسم سوگواری خوشش میاد تا اخر ان مراسم هم میمونه چطور برای فاتحه تا اخرین لحظه محل عزا را ترک نکرد؟. او که هیچ مهمونی و عروسی را تا اخرین لحظه نمی مونه؟ حتی برای عروسی همین دختر اخری عمه هم چون مراسم عقد یه کمی دیر شروع شد حوصله اش سر رفت و اصرار اصرار که هنوز مراسم تمام نشده بریم و اخر دست هم که دید من حاضر نیستم دنبالش بروم گذاشت و رفت؟ چطور مراسم عروسی براش مهم نیست ؟خوب منم مراسم عزا برام مهم نیست.

این حرف ها و هزارتا حرف دیگر و با خودم مرور کردم و گفتم من تا چهلم عمه هیچ فامیلی را نخواهم دیدم اما زهی خیال باطل از ارایشگاه که امدم بیرون موبایلم زنگ خورد نوه عمو یم بود( همانی که مادرش با خواستگاری نا به جا من را گریز پای کرده بود! )و بدبیاری این که پدرم گفته بود من رفتم ارایشگاه و بدتر از ان اینکه من هم مجبور بودم به پارک دوستداشتنی وزیبای انها بروم. رفتن به پارک هما نا و بد بختی گریز پایی شروع شدن هم همانا و در ادامه ماجرای فرار من به دام ماجرای سر در گمی افتادم.

*حالا از یه زاویه دیگه ماجرا را ببینیم*:

به ارایشگاه که رفتم خودم هم حوصله نداشتم ساده ترین مانتو و روسری تیره ای پوشیده بودم حتی انقدر حوصله نداشتم که جای یک رژ لب بیرنگ هم بر روی چهر ام نبود.تبعا وقتی برای خودم حوصله ندارم حوصله صحبت با هیچ کسی را هم نداشتم اما دختر ارایشگر که چند سالی از من کوچکتر است مرا به حرف اورد دختر با مزه  و حساسیه. دماغ اش را یک بار عمل کرده خوب شده اما مثل اینکه این دختر را راضی نکرده نوعی احساس ناراضایتی از خودش باعث شده باز هم بخواهد عمل دیگری روی دماغش انجام دهد این بار بهانه عروسکی کردن این دماغ بیچاره را می اورد هر از گاهی که به ارایشگاه بیاید با هم صحبت میکنیم دختر جالبی هست این مرتبه هم از دماغش ناراضی بود هم از هیکلش می گفت:خیلی لاغر شدم برادرم بهم میگه تو چقدر لاغر مردنی؟ کی میاد تو را بگیره من که حاضر نیستم برم با همچین دخترایی!

دهنم باز موند از حرفش ؟چه برادر بی عقلی و چه بی رحم که به خواهر کوچکترش این حرف را زده؟ دختر بیچاره از غصه لاغر بودنش دو سه کیلویی هم بیشتر لاغر شده است سعی کردم بهش بفهمونم خودش را همینطوری که هست دوست داشته باشه بهش گفتم نگران نباش خیلی از پسرا دختر لاغر دوست دارن نمونه اش برادرم و پسر خاله ام .عکس برادرم و عکس بچه و زن پسر خاله ام را  که توی موبایلم داشتم بهش نشون دادم بهش گفتم ببین برادرم ادم  به روزی هست . خیلی هم به تیپ طرف مقابلش اهمیت میده اما از لاغر بودن به اندازه تو بدش نمی یاد و عکس زن پسر خالم و بچه شون را نشون دادم که الان سه سالی هست ازدواج کردن اما زن پسر خاله ام هنوز لاغرهست و هم از نظر ما قشنگه هم از نظر پسر خاله ام خوشحال شد باور کردنی نیست که یه دختر با همین چند کلمه اینقدر روحیه بگیره دختر بیچاره فکر میکرد هیچ کس او را دوست نداره . من از این طرز تفکر که دختری برای بدست اوردن دل پسر ها خودش را لاغر کنه یا چاق خوشم نمی یاد واسه همین سعی کردم با ملایمت این مطلب را بهش بفهمونم که هر کسی باید همینی که هستی را دوست داشته باشه حتی اگه هیچکسی هم تو را دوست نداشت تو باید خودتو دوست داشته باشی. نمی دونم موفق شدم این مسئله را بهش بفهمونم یا نه،ولی در کنار او دوستاش هم بودن که فقط به من  زل زده بودن و لام تا کام صحبت نمی کردن فکر میکنم یا فاصله من با انها اندازه یه نسل شده یا فاصله همه هم سن و سالهای من با دهه هفتادها واقعن یک نسل هست؟

 

من با دختر ناراضی از خویشتن صحبت کردم و راهی شدم اما چه راهی که به دو راهی فرار و سردر گمی رسید !

چند روز بعد از رفتن ارایشگاه دختر ناراضی به من تلفن کرد و گفت فلان دوستم بود توی ارایشگاه!ان شماره ات را میخواست برای ..

مم یعنی مامانش میخواد فکر میکنم میخواهد بیاید خوااستگاری گفتم اول ازت اجازه بگیرم ؟

من با تعجب که هیچ کدوم از دوستاش را یادم نمیامد گفتم :از نظر من هیچ موردی نداره اگه کسی با من کاری داشت نه توی این مورد .در زمینه درس یا کار هم شماره ام را بهشون بدی فقط مطمئن باش که ادم های خوبین و واسه من مشکلی درست نشه.میدونی که چون خط شخصی هست نمی خوام دائم در گیر باشم

دختر خوبی بود و گفت نه ادمهای مطمئنی هستن حالا بهشون بدم شماره ات را؟ پسرشون هم دیپلم هست. اینو همین اول بهت بگم.

من که غافلگیر شده بودم گفتم : خوب اگه ادمهای دردسر سازی نیستن اشکالی نداره نه اینکه بگم موافقت میکنم ها نه میگم اشکالی نداره شماره را بدی.

.

.

.

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت   توسط یگانه  | 

خب ما به فرار ادامه دادیم برنامه ریزی کردم هر روز قبل از رسیدن انها که معمولا حول و حوش ساعت ۷ یا ۸ شب می رسیدن ما خانه رابه مقصدی ترک می کردیم هر بار بهانه ای یک بار می رفتیم کتابخانه یک بار پارک ان طرف شهر یک بار...

جالبی مادر من هم اینه که تا یه خواستگاری میاید و یکمی خوش و خرم می زنه زود خوشش میاد میگه مورد خوبیه به همین راحتی  باورش میشه. من این ماجرا را از دوران راهنمایی تا الان دارم میبینم( منظورم زود باوری مادرم هست). یه دفعه واسه یه نفر تعریف کردم چه ماجراهایی از خواستگاری در دوران راهنمایی داشتم باورش نشد خیال کرد دارم شوخی میکنم یا دارم از خودم تعریف میکنم که در دوران راهنمایی خواستگار داشتم ولی واقعیت این نیست واقعیت اینه که ادم مادر و پدر بی سواد نداشته باشه مادر و پدر پر ادعا داشته باشه اما سر مسئله ازدواجش مثل یه خانواده روستایی مادر ش حاضر باشه در مورد خواستگار فکر کنه اونهم توی دوران راهنمایی دخترش البته پدرم اینطور نبود که راضی باشه اما مخالفت شدید هم نمی کرد اما مادرم تا حرف از خواستگار میشد گل از گلش میشکفت خوب،الان کمتر اینطور هست اما باز هم میفهمم ته دلش خوشحال میشه گفتم که روستایی فکر میکنه با اینکه نه پدرم نه مادرم از روستا امدن نه تا حالا بین روستایی ها زندگی کردن؟! اما این شاهکار طرز تفکرشون که از کجا کسب کردن من را میکشه!

 

:

:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت   توسط یگانه  | 

 

چهلم عمه ام پنج شنبه هست. هنوز هم نبودنش باورم نمیشود زنگ صداش لحن صحبت هاش همراه هست  در بچگی ام این  یکی عمه ام را بیشتر از دو تا عمه دیگرم دوست داشتم حالا به خاطر مهربانی اش و حوصله اش با بچه ها بود یا به خاطر همبازی.؟که تنها در بین عمه هایم این عمه بچه همسن ما داشت یا به خاطر پارک نزدیک خانه انها که مقر شیطنت ها و تفریحات ما بود..

از کودکی و عمه و من و برادرم و پسر عمه ام خاطره های زیادی است .این خواهر به پدرم نزدیک تر از بقیه و با او هم رابطه صمیمی تری داشت اما سرطان مجال زندگی بیشتر به او نداد. سه سال پیاپی دکتر و درمان .نذر توسل و زیارت گردش تفریح هیچ چیز جوابی نداد و در اخر هم رفت. حالا ماجرا های رفتنش و اتفاقات در این بین بماند اما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت   توسط یگانه  | 

 

توی چند ماه اخیر می امدم از غم ها بگویم از سر های شکسته از چشمهایی که کبود و خونین به بیمارستان روانه شده از اینکه انتخابی نبود و من دوست داشتم و در دلم خدا خدا میکرم اینبار نظر من و بقیه کسانی که همیشه انتصاب بجای انتخاب را در  حکومت ها دیده اند غلط باشد در دلم می گفتم

:ای کاش من اینبار اشتباه کرده باشم ای کاش حق دوستان من پایمال نشود اما شد انچه نباید می شد اینبار در کمال ناراحتی پیروزی نظرم را به عزا نشستم با خواهران و برادرانم به اعتراض اما جواب ...

بگذریم در هیاهوی انتخابات و تظاهرات ، درون زندگی شخصی ام هم نابه سامانی بود . تقریبا نزدیک به 10 روز مانده به انتخابات من دیگر به سر کار نرفتم خسته شدم من و تجارت و تجارت پیشگی به هم نمی اییم دروغ گویی های انچنانی و تظاهر به راستی برایم مشکل است و با هر تلاشی بود نرفتم و درست روز دوشنبه که فردای تظاهرات بود تسویه حساب کردم. و پس از ان به دانشگاه رفتم که مدرکم را بگیرم که بعد از یک سال از گذشتن دادن مدرک موقت به من هنوز مدرک اصلی اماده نشده؟چه کاردانی در این سیستم وجود داره .!!!

بگذریم از درس و دانشگاه در این حال و هوا ها ی بعد از انتخابات من رخت عزای بر تن کردم هم غم خواهر و برادرنم و هم غم از دست دادن عمه ام . عمه ای که خواطرات بسیار از او در کودکی و بزرگسالی دارم ولی قضا بر این بود که برود و در این دنیای هرج مرج درد بیشتر نکشد .اما من غم ها را نگفتم ساکت شدم شاید که کم رنگ شود که خوب رنگ نباخته اما خاکستر شده است.

در این چند ماه ما (من و مادرم) تعقیب و گریز هایی هم داشتیم از دست ادمهای سمج. شاید ماجرای نوه عمویی که دائما تک زنگ میزد روی گوشی ام را گفته ام ،همانی که امانم را بریده بود دختر بچه دبیرستانی،خودش کم بود مادرش هم اضافه شد اما اینبار مادرش تلفن که هیچ هر شب به دنبال ما در خانه مان بود.و همه اینها هم بی منظور نبود وبله این ابراز توجه های ناگهانی هم بی منظور هیچ کسی را  نصیب  نمی شود. این خانم اصرار اصرار که بیا یک بار دائی مرا ببین ببین چه پسر خوبی است؟ حتما دوستش داری! پسر خوب کم پیدا میشه ها؟!!

اهل هیچی نیست ، زن دوست و مهربون استخدام رسمی!..خوش تیپ بیست و هفت سالش هم هست!

و ما هم با زبان بی زبانی میگفتیم نه. بهانه می اوردم که

-من هیچ کاری از خانه بلد نیستم

-من نه اشپزی بلدم نه خانه داری

-من حتی اتاقم را هم نمی توانم مرتب نگه دارم اما گوش شنوایی نبود

-من به درد زندگی نمی خورم

- اصلا هنوز من سنی ندارم که بخوام ازدواج کنم...

خوب او گوش نمی کرد و برای اینکه بتواند نقشه دیدار مار را عملی کند هر شب به بهانه اینکه میخواهند به پارک بروند به دنبال ما هم می امدند یک بار من و مامان بهانه اوردیم اما فایده ای نداشت چند شب بعد دوبار به نزد ما امدن تا به پارک برویم! به خودم می گفتم ای خدا چطوری بهشون بگم نه من و دائی جان شما با هم متناسب نیستیم ،من حوصله حسابدار ندارم کسی که سرکار مشغله زیاد و توی خونه استراحت .حالا حسابداری به کنار من توی خانواده 4نفری بزرگ شدم اما او هفت یا هشت تا بچه بودند که این  پسر آخری میشد..وقتی فکرش را میکنم که عصبی میشم من بشم زن دائی همین خانم .خانواده شون را دیدم نمی تونم توی خانواده ای که به این شلوغی هست زندگی کنم دائم رفت و امد..

خلاصه که من هم دوبار با برنامه ریزی نرفتم به مهمانی پارک شبانه که همه فامیلشون می امدند و دست برقضا هم در همین دوبار مادر و پسر (مادر بزرگ و  دائی شون )هم حضور داشتند

 

:

:

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت   توسط یگانه  | 

یه مطلبی بود توی ثبت موقت هر از گاهی میومدم ویرایشش میکردم اما به محض اینکه میخواستم ثبت بزنم یا برق میرفت یا ثبت نمی شدو و به هر صورت خیال نداشت راه پیدا کنه به دنیای مجازی منم دیگه اینبار بی خیال بهش نگاهی کردم و توی دلم گفتم چه نوشته های حرف گوش نکنی تازه یه کوچولو حس میکنم بچه ها که حرف مادر یا پدرهاشون را گوش نمی کنن پدر و مادرها چه حسی پیدا میکنن.با اینهمه من ازادی را به مفهوم واقعی قبول دارم حتی برای نوشته ها حالا بماند که جایی زندگی میکنم که ازادی انسانها هم پشیزی ارزش نداره
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت   توسط یگانه  | 

 

 

 

و من ز چه روی در این بازی گم شده ام! نمی دانم؟!...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت   توسط یگانه  | 

 

'گوشه تلنبار شده اشک پس مرداب چشم هایش از قصه بد بختی ونحسی وجود او در لایتناهی لجن بار سرچشمه می گیرد که چر امده و چرا باید بماند که چرا ؟ چرا هست؟؟

صدای نکبت بار خشونت ها از عمق پردهای گوشش جان گرفته و حس شوم نفرت را صدا میزند

او باز او ماند و حس لچ افتاده لج در وجودش رخت نمی بندد

و این بودن سوزش اور برای مقدسیان روی زمین گران امده و می اید

......................

اهنین شده گوش هایش و زبانش برندگی الماس

حال که او بودن و اینجا بودن را بر نگزید. تنها میتواند زندگی بودن را انتخاب کند

چه انتخاب محدودی !

مور و ملخ های بدبخت به روی هم بخزید بجهید همدیگر را در زیر دست و پا له کنید. همین سرنوشت شما ااا. همین است برای شما و پس از شما و پیشینیان شما.

 

---   ----    ---

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت   توسط یگانه  | 

۳اردیبهشت روز شیخ بهایی بود . شیخ بهایی شاهکار هایی داشته که یادگاری از انها با همه بی تجربگی و بی توجهی ما ایرانیها هنوز به جا مانده. از همه بیشتر طرح اب بندی یا تقسیم اب به مادی ها و شاهراهی مختلف او را دوست دارم . از این تقسیم بندی که حرف میزنم  یاد هتل شاه عباس هتلی قدیمی با حیاطی بزرگ و باغ مانند برایم زنده میشود . ۱۷ ساله بودم و در نقد های سینمایی که در سالنی در هتل عباس برگزار میشد شرکت کردم.

 ان زمان ها هنوز برایم نقد فیلم انچنان جالب نبود اما اینکه من در حیاط زیبا و تریای باز هتل باشم مرا به انجا جذب مینمود. نسیم شبانگاه که از روی ابراه های کوچک در حیاط هتل رد میشد و گیسوان سبز درختان را جا به جا میکرد انقدر فرح انگیز بود که من  با ان همه باغ و بوستان دیدن و داشتن حیاط بزرگ خانه مان  گویی طلسم زمان میشدم و دل کندن برایم اسان نبود گویی انچنان زیباست که تا به حال درختی  یا جوی ابی کوچک ندیده  بوده ام.

 اری تقسیم بندی اب زاینده رود مرا به یاد تقسیم اب در ابراه های هتل شاه عباس می اندازد. بنا به نوشته ها شیخ بهایی اب زاینده رود را به ۳۳سهم تقسیم که تمامی مناطق اصفهان را شامل می شود این نهر ها که اصفهانی ها ان را "مادی" می نامند به قصبات و دهات میرسد. این مادی ها تمامی باغات اصفهان را ابیاری مینموده (اکنون خشکسالی ست و طبق همان عکس بالا زاینده رود هم اب ندارد چه رسد به مادی ها!) بزرگترین مادی ان مادی نیاصرم است.

توضیحات بالا از شیخ بهایی و اب زاینده رود و ..چه و چه و چه همه به کنار . میخواهم بگویم روز زمین روز شیخ بهایی و روز یا ماه اصفهان اکنون است.

بنا به شنیده و دیده هایم با یقین می گویم بهترین ماه سال در اصفهان اردیبهشت است. زیباترین گلها و درختان .دل انگیزترین عطرهای بهاری .

در اکثر کتاب ها نوشته اند بهترین ماه سال اصفهان اردیبهشت است که نیاز به گفتن من نیست اما خواستم همانطور که گفتم عید نوروز اصفهان شلوغ است لذت دیدن را می کاهد اکنون بگویم اصفهانِ اردیبهشت دیدنی ترین است.حتی در بیابانی ترین مناطق همچو جایی که سالها پیش من در ان دانشجو بودم و اکنون خاطره ای گم در پس تاریکی ذهنم است عطر گلهای سرخ(گل محمدی) برهوت فضا را یکجا می زداید. گلهای رز در مناطق کویری هم دیده میشد و میشود! و زیبایی یکجا سر بر می اورد. اگر به اصفهان می ایید اردیبهشت بیایید.

 

*۳تا ۹ اردیبهشت بزرگداشت اصفهان

*این اپ را دیر گذاشتم دنبال اپلود عکس بودم که وقت نداشتم و اخر سر هم راضی شدم بدون عکس بزارم.

 

*باورتون میشه؟!

منو توی شرکت به اسم یگانه صدا میزنن دیگه هیچکی فامیل خودمو نمی دونم!

انجا هم شدم یگانه

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت   توسط یگانه  | 

اینکه امروز اخرین روز فروردین ماه و اخرین روز از اولین ماه امسال بود برایم کمی ناراحت کننده مینمود. نتونستم انطوری که دلم میخواست از لحظه لحظه های ان استفاده کنم و بوی عطرش را با تنم اسنشاق ا ما چه کنم که گذشت. نمی دانم باید هر انچه میخواهم را زود بدست بیاورم یا  این که زود بدست میارم فقط این اتفاق است . در ابتدای سال به کار فکر میکردم و هنوز تعطیلات عید تمام نشده سه شغل پیش رویم بود.من شغلی را انتخاب کردم که خودم پیدا کرده بودم نه انی که دوست و اشنا ها معرفی کردند حالا من موندم یه حجم بالای کاری که تا به حال تجربه شو نداشتم و هنوز دارم ساعتهامو تنظیم میکنم واسه همین کمتر اپ میزنم .راستی یه چیز جالب خوب اسم من که در واقع یگانه نیست و این اسمی هست که نویسنده این وب دوسش داشته اما حالا فکر کنید توی شرکت به من یکی از همکارا گفت: فامیلتون سخته اگه بخواهی یاد بقیه بمونه بهتره یه اسم اسون انتخاب کنی!

من ـمثلا؟

 همکار ـ یگانه خوبه؟

(هیچ کدوم از همکارای من از وب نوشتن من اطلاع ندارن و منو تا به حال نمی شناختن ما به تازگی توی شرکت با هم اشنا شدیم.) 

یعنی توی واقعیت هم یگانه به من میاد؟!

:

تا بعد

:

:

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت   توسط یگانه  | 

از کوچه های خلوت که رد می شیم فقط صدای پای ما به گوش می رسه پس ازشبها و روزهای بارانی امشب اولین شب ارامش دل اسمان بود که صاف بودن در ان موج می زد نگاهم را از خوردهای شن ریزه که با کفش هایم پرتشان می کردم به جلو گرفتم و این بار نگاهم را به اسمان پراندم ماه را دیدم آه که چقدر دلم برایش تنگ شده بود رفیق دیرینه من. رو به دوستم گفتم نگاه کن انگار ماه هم بدش نمی اید با ما هم فدم شود ؟

او هم ماه را دوست دارد اما جدای طاقت شب زنده داری های مرا نداشتن همه جوره با اسمان کنار می اید و همچون من عاشق ان هست.نجوم و رصد و ستاره شناسی را مثه موجودی مرموز و زیبا و باور نکردنی دوست داره.

خندید و گفت: خوبه ، حالا توی این کوچه خلوت یه مرد با هامون هست!

نگاه کنجکاوانه و پرسشگر مرا خواند و با سر اشاره ای کرد و لبخند روی لبانش نقش زد :ماه را میگم!

با تعجب گفتم : مگه ماه مَرده؟

با بی تفاوتی گفت: اره.

بحث نکردم پیش خودم گفتم : خوب حتما مرد هست که با خورشیدمی سازه اگه یه خانم بود که با این خورشید خانم سر سازگاری نداشت.

حتما خورشید که خانم باشه و سر ناسازگاری با من داشته باشه حتما ماه مرد هست که نه سر ناسازگاری با من داره و نه با سر ناسازگاری با خورشید!

بعداز گفتار درونیم رو به دوستم گفتم: تو از اینکه توی تنهایی شب توی کوچه باشی می ترسی؟ (توی کوچه ای که نزدیک خونه ات و اکثر ادما تو را می شناسن)

بهم نگاه نکرد فقط گفت :نه

مطمئن شدم که میترسه . از این مثال و تمثیل ماه و مرد و کوچه فهمیدم که وای روز به روز این دختر داره حالش بدتر میشه! این که بعضی موقعه ها ازش بشنوم از مردها متنفره یا حاضر نیست توی بدترین شلوغی و پیدا نکردن تاکسی سوارماشین شخصی بشه که مسافر سوار میکنه حتی اگه ببینه بقیه ادماهای منتظر خیابون سوار می شن یا .....

همه و همه اش را تحمل میکردم و پیش خودم میگفتم خوب میشه اما نشد کلی بحث واما و اگر را براش با ساعتها جدل جواب دادم که اگر اخمهای توهم رفته شو توی دانشگاهشون باز کنه هیچ کسی حساب بدی روش نمی کنه کسی پر روهم نمی شه اینقدر به خودش سخت نگیره تازه پاهام را هم از گلیم ام درازتر کرده ام و چند وقتی است بهش یاد دادم لبخند بزنه !

از عشق و احساسات رمانتیک گونه چیزی سر در نمی یاره و وقتی صحبتش باشه مسخره میکنه . توی این هفته خیلی باهاش صحبت کردم از اینکه باید با کسی اشنا بشه توی این چهار سال دانشگاهش که الان ترم اخره به قول خودش هیچکسی حتی واسه یه تشکر هم جرات روبرو شدن باهاش را نداشته!

حالامن را سین جین میکنه که چطوری بفهمم یه پسری من را دوست داره؟

میگم: از چشماش.

-: مگه چشماش چطوری میشه؟

-:نمی دونم. تا وقتی برات پیش نیاد نمی تونی بفهمی.

باز هم سوال میپرسید و من کلافه یه مثال جالب به ذهنم رسید که خاتمه بحثمون شد.

" اگه تا حالا اب نخورده باشی نمی دونی چه مزه ایه

_اب که مزه نداره؟!

-خوب عشق را هم نمی شه واسه کسی که لمسش نکرده تشریح کرد نمی شه مزه شو گفت، اما همونطوری که اب واسه زندگی لازمه و بدون ان زنده نمی مونی عشق هم لازمه زندگیه"

بحثمون تموم شد اما راه من و دوستم ادامه داره کتاب"کنار رود پیدرا نشستم و گریستم"از" پائلو کوئلو" را بهش دادم بخونه که بفهمه زندگیه برنامه سخت و خشک نمی خواد تا از زبان یه ادم مثه خودش زندگی را بشنوه "دختر توی داستان هم با خودش درجنگی بوده که عواطفش را سرکوب میکرده. دختری که همش به خودش میگفته منطقی باش منطقی فکر کن!"البته این یه بُعد از ماجراست.

پیش خودم گفتم کتاب "سولماز"از نویسنده خوب و زیبا سخن " تورج عاطف" هم از یه بُعد حرفهای درونی یه پسر هست در مواجهه با عشق که نویسنده ماهرانه با یک نقش راهنما حرف های نگفته ای که در جامعه ایران کمبودش احساس میشه را برای راهنمایی نوجوان و جوانٍ داستان در تلاطم احساس ها بازگو کرده است.چقدر خوب بود نویسنده خوب " سولماز" محبت مینمود و نوشته های مرا میخواند و رمانی هم از زبان سولماز برای هم جنسان سولمازو تازه واردان راه پر تلاطم عشق که روی دیگر سکه را میبینن و بحث هاشان به نوعی با پسر قصه متفاوت است می نگاشت

 


دوستم بسیار ستم دیده وگرنه اینگونه هم افکار رنجوری نداشت. برای عید دلش خواست و موهایش را فر کرد که مادرش چه آه و ناله و نفرینی سر داد که دختر تو ابروی من را میبری با اینکه اول راضی به شده و خودش هم به ارایشگاه امده بود اما ناگهانی بعد از فر شدن موهاش این مادر چه ها که نکرد تازه به من غر میزد که تو چرا نظرش را عوض نکردی تو که من دائما با چشم و ابرو بهت میگفتم نزار دخترم اینکار را کنه!مثلا تو دوستشی! من هم از شما چه پنهون خودم را زده بودم کوچه علی چپ می گفتم: خوب من نفهمیدم چی میگفتید! ما نه از بچگی با چشم و ابرو با هامون حرف نزدن بلد نیستیم!(جون خودم )

 مامان پر رویی هم داره کم مونده بود با من هم دعوا کنه. خوبه مامانم بود واگر یه چیزایی هم به من میگفت.

خلاصه که راست بره چپ بره بهش گیر میدن خیلی اذیتش میکنن. دبیرستان که بود روی حال و هوای شیطنت چند باری با تلفن با یه پسری حرف زده بود که برادر بزرگترش فهمیده بود و واسه مجازاتی که یادش بمونه و اثر داشته باشه با قاشق داغ گذاشته بود روی مچ دستش!

من دبیرستان با او توی یه مدرسه نبودم و تا سالها بعدش هم نمی دونستم ماجرای پارچه ای که روی مچ دستش می بنده و میگه زیرش دعا هست چیه، و این دوست بیچاره ام 3یا 4 سال بعدش به من گفت : واسه اینکه اثر داغی داداشش را کسی نبینه و نپرسه پارچه میبسته رو مچش. حتی مامانش هم نمی دونست و نمی دونه ماجرا قاشق داغ را؟! خیلی زجرها داشته و داره این دختر که من با همه خودخواهی هام که حاضر نبودم این مدت نه بیام نت بنویسم نه جواب تلفن بدم حاضر شدم باهاش حرف بزنم. سعی میکنم کمی ارامش بهش بدم با اینکه موجای خروشان خودم سر بر اوردن و سخت میشه کنترلشون کنم و دوست دارم بیشتر توی لاک خودم باشم وقتی داغون میشم مثه حالاها اگه نباشه کسی که حرفمو بفهمه. واسه همین کمتر با کسی حرف میزنم ولی این دوستم واقعا به کمک احتیاج داره. و من سعی میکنم از خودخواهی هام بکاهم و با این دختر حرف بزنم ولی برام خیلی سخته حرفی واسه گفتن ندارم حرف دارم اما نه واسه گفتن فقط میخوام خودم باشم و خودم.ساکتم میام نت اما هیچ حرفی ندارم .

 


* من خطر میکرده ام

خطر میکنم

تا زنده هستم

خطر خواهم کرد

 

*  دورو ورای ده روز پیش دوباره یه رقم به شماره های سنم اضافه شد و من برای بار nام متولد شدم

 

*یه چیزی توی ذهنم یه مدتی بود گفتم اینجا بزارم واسه یادگاری:از اینکه دخترم نهایت لذت را میبرم و راضی و شادم اما بعضی چیزای پسرونه مثه پیراهن های چهارخونه خوشگل یا کمربند های چرم یا کفش هایی با رویه های کشیده و براق خیلی دلم را میبره توی زمستون شدیدا هوس کرده بودم اینا را بخرم خوب هیچ کسی نبود و عید که شد این هوس هم ته نشین شد با خرید لباس های دادشم که تمومش را خودم انتخاب کردم اما یه چیزی هنوز خوب نشده که اونو هم نه واسه دادشم می پسندم نه واسه کسی که بهش علاقه دارم اما شدید شدید دلم میخواست پسر بودم و ابروهام کناره هاشو دو تا خط خوشگل مینداختم به تاتو فکر نمی کنم چون از دردش ناراحت میشم اما بعضی خالکوبی ها هم خیلی خوشگل خوب.و...

خب خیلی چیزایی که اگه پسر بودم واسه خودم حتما میپسندیدم اما نوشتم اینجا که اگه روزی من بچه ای داشتم و دست بر قضا پسر شد و دست بر ان قضای قضا هم رفت توی فکر مد و از این حرفا زیاد به اداهای عجیب و لباس و سر و ضع غیر معمولش گیر ندم درکش کنم.یادم بیاد یه روزم منم خودم چیا دوست داشتم و چه ها نمی کردم و از اینکه مامان و بابام سرزنشم کنند ناراحت میشدم. پس خودم نشم ادمی که جوونیش را یادش رفته.

*یکی از بدترین چیزایی که جدیدا باهاش مواجه شدم علاقه ادمای کم سن و سال تر از خودم  بهم هست! واسم عجیبه پسری که سه چهار سال کوچیکتر از منه چطوری بهم علاقه پیدا کرده؟ . من که حتی همسن و سالهام را قبول نداشتم حالا با این نوع ادما چیکار کنم؟من و  تفکراتشون اصلا سازگار نیستیم!  جالب اینه که مامانم هم متوجه شده و این علاقه ها را شوخی درجه یک واسه من ساخته !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت   توسط یگانه  | 

  گذشتن این عید با عید های دیگه از زمین تا اسمون فرق داشت هیچ اتفاق خاصی نیفتاد اما درونش پر از لحظاتی بود که گویی این جسم من برای اولین بار است که این هوا را استشمام می کند گویی رنگها ساز دیگری بلد شده اند که به گوشم نا اشنا ست ولی هر چه هست صدای موسیقی شان شیرین تر از قبل است با همه ناهمگونی ها روزگار حس می کنم پرده ای از چرا ها در جلوی چشمام کنار زده شده دیگه از اینکه امروز و فردا چه میشه دیگه از فکر کردن به سن و سال و کارهای عقب افتاده روزمره خبری نیست و یقین من انقدر به این جمله که هر انچه باید بشود میشود محکم شده که نگرانی هایم را زدوده.شاید امسال دور بود ن از همه وابستگی ها و ناراحتی ها و غم ها مرا اسوده کرده پارسال هم دور بودم اما امسال به دوری به معنای ناراحتی نبود امسال رها بودم رها . سالهای پیش من همه اش انگار در توهماتی بسر میشد که من در ان ها بازیگری بدون دیالوگ ذاتی بودم. همه چیز می گفتم و هیچ من نبودم حتی فصل ها را هم نمی دیدم حس نمی کردم .نه ان که عطش ظهر تابستان کلافه ام نکند یا انتظار پایین رفتن خورشید را در ظهر مرداد نکشم یا سرما خوابیدن روی برفها را حس نکنم یا صدای لذت بخش ساییدن پا در برف را نفهمم یا  با شکوفه های گیلاس عشق را نبینم یا صدای اواز باران را نشنوم نه همه بود اما گنگ بود پر از نخواستن بود پر از سوال بود که چرا باید باشد چرا این زندگی چرا این جریان باید ادامه داشته باشد؟ که چی شود؟ افسرده نبودم اما چرا ها حالی برایم باقی نمی گذاشت که از جریان و گذران زندگی لذت ببرم اما اکنون گویی حتی روزمرگی هم برایم چیزی دارد که از توجه به ان لذت را نصیب خودم کنم.

 

 

۱)در گیر و دار مهمانی ها هستم و این مهمانی ها گاهی باز مرا به فکر چرا ها میبرد که خیلی سریع سعی میکنم خود را از گردابش بیرون بکشم. یکی از بستگانم مرا به کاری دعوت کرده یعنی به استخدام اما من دست و پایم مثل سابق جلو نمی رود من که در سنین پایین با خیلی از روابط و ضوابط کاری در ادارات اشنا شدم تصمیم گرفتم خیلی زود هم خودم را از این بازی ها رها یی بخشم تا دست و پا گیرم نشود اما حالا با این پیشنهاد که هم وسوسه بر انگیز است هم کمی هول انگیز فکرم مشغول شده از طرفی پدر و مادرم بعد از این همه شغل های مختلف که من بی میلی نشان دادم انتظار دارن این یکی را رد نکنم و من می دانم که اگر بپزیرم وارد یه راه دوست نداشتنی خواهم شد.دوست ندارم توسط هیچ اشنا یا بستگانی وارد اداره ای  شود . هرچند ادم بسیار خوبی باشد اما برچسب رابطه و موضع گیری های معرف حتما بر من هم میخورد و اگر اینگونه نباشد من به سپاس از لطف معرف باید به حرفهای او در جانبداری از موضع های اداری بپردازم که من اصولا فاقد توانایی برای جانب داری از این دست و ان دسته هستم و در واقع من اکثر اوقات در امور اداری به نظرم هیچ کدام از دو طرف یا سه طرف درست نمی گویند که بشود جانبداری کرد یعنی چیزی که در این میان نمی بینم حقیقتی که نیاز به جانبداری داشته باشد.

اما فشار برای بیرون امدن از لاک خودم از همه طرف زیاد و من عهد کردم که اگر وارد اداره مذکور شدم اگر دیدم با اعتقاداتم سازگار نیست بدون چون و چرا برگردم هرچند حقوق و مزایای عالی داشته باشد هرچند جای پیشرفت سریع داشته باشد .

 

 

۲)از طرفی انچه که انتظار نداشتم به این زودی ها بشنوم شنیدم از دهان پدر؟! می دانم و با اصرار من هم اعتراف کرد مادرم که بله من با پدرت راجع به این موضوع صحبت کردم اما اینکه پدر بعد از این سالها چقدر نفوذ پذیر شده هم جای تعجب دارد. سال های سال است که با بحث خواستگار مشکل داشتم و دارم و پدر هیچ گاه روی خوش چندانی به ازدواج نشان نمی داد و من خوشحال تر از این برخورد او. برایم گاهی ازدواج انقدر نازیبا و بدبختی جلوه می کند که چون تهدید می بینمش همانطور که گویی بچه ای وقتی درخواستی داشته باشد و انجام نشود و بچه لجباز از سر شیطنت تهدید کند که حالا که همان که من میخواستم نشد من هم این میکنم و ان میکنم . من هم همانند ان بچه لجباز هر گاه خواسته های خودهواهانه ام عملی نشود در مقابل خود  خودخواهم  خود را تهدید به ازدواج می کردم و گویی این را شکنجه خوبی میدیدم گاهی که پا را از شکنجه خود فراتر میگذشتم و این سلاح را برای پدرم هم بکار میبردم خیلی جالب بود که گاهی هم کارساز میشد . اما حالا چند وقتی است که پدر گرام هم فکر ازدواج و شکنجه بودنش را ازدست داده و ارزویی برایش شده  این ازدواج من!تا به حال این دگر گونی عجیب و تبدیل شکنجه به ارزو را ندیده بودم که پدر هم نشانم داد. بد تر از همه احوال پرسی همگان که سراغ از خانه بخت!! رفتن من میگیرن..وای که چگونه باید تحمل کنم این بار شکنجه را نمی دانم در این سالهای پرتنش جوانی تا به حال  فقط یکبار به ازدواج با کمی میل و رغبت نگاه کردم و ان هنگام هم دلهره عجیب از این نوع زندگی که تا ان موقعه عجیب ترین نوع زندگی مینمود مرا گاهی به عقب میراند و باعث میشد حس نکنم که شاید علاقه ام تعهدی احتیاج داشته باشد .

اما حالا که علاقه ای نیست غیرممکن است من پایبند ازدواج سنتی شوم هیچگاه در نظرم قابل قبول نبوده حتی در دوران نوجوانی ام هرچقدر که به نظر همه شخص مورد نظر عالی و واقعا مناسب باشد اما اینکه او از طریق سنتی خواسته ازدواج کند برایم بدترین اشکال و ناهماهنگی در تفاهم را میاورد. من رویای تجرد را دوست دارم همراه ارزوهایم .سعی میکنم به کسی احتیاج نداشته باشم و از روی احتیاج ناچار به همزیستی با موجودی بدون عشقی عمیق نشوم.

۳)رویاهای در ناخوداگاه خفته من به مرور دارن سر از خواب خرگوشی بر میداند و چند سالی هست که از گذشتن اشنایی من با دوستی روانشناس میگذرد و او در دانشگاه ما بود هیچگاه  گفته هایش در مورد فروید را فراموش نمی کنم و هر گاه با تلنگری از  ناخوداگاهم برخورد میکنم یاد او و فروید را بسیار میکنم. از بحث ضمیر ناخوداگاه که بگذرم بعد از این همه من فهمیده ام که عاشقانه رشته معماری را دوست دارم بعد از این همه ندای درونم را کشف کردم و فهمیدم این ان چیزی است که مرا به سوی خود میکشد.مدت زمان زیادی نیست که این فکر به ذهنم رسیده از همان روز شنبه ای که ارام و ملایم بود و حس پرواز سبک را در من بوجود می اوردهمان شنبه بیاد ماندنی . درست همان روز چون جرقه ای از ذهن من گذشت و فهمیدم شاید من برای این رشته ساخته شده باشم هرچه که به کسی نگفتم جز پدرم . نمی دانم شاید بخواهم به طور ازاد این رشته را پی گیری کنم یا شایدم سال دیگه کنکور شرکت کنم نمی دانم اما به دنبالش میروم. جوهره این علاقه در من بود و اکنون که ان را کشف کردم گویی جز ء دیگری در بدنم در وجودم را کشف کردم که وجود داشته و من نمی دیدمش. ان همه علاقه به ساخت خانه ان همه طرح های ذهنی برای ساختمان ساعتها نگریستن به سی و سه پل مجذوب سقفهای شیروانی و گنبدی شدن گریستن در دل بخاطر نابودی نقش های زیبای چهلستون عاشق کرمانشاه شدن با دیدن طاق بستان البته در کرمانشاه استثنای اثار دیدنی و بنا ها دلم هوای خوبش را هم می طلبد خیلی سال است که به انجا نرفتم اخ که انگار خاطره اش مال همین چند ساعت پیش است دیدن این نقش ها روی دیوار مرا مجذوب خود کرده بود و من۱۵سال بیش تر نداشتم و فقط دوست داشتم تمام جزئیاتش را به دقت بررسی کنم  وقتی کم کم هوا داشت تاریک میشد بقیه مرا به همراه خودشان این سو و ان سو می بردند ومن دلم پیش نقش ها بود انقدر جزئیات داشت که مطمئن بودم هنوز چیزهای زیادی از ان را ندیده ام اماخوب هیچکی اندازه من مشتاق جزئیاتش نبود.. آه کرمانشاه آه همدان دلم برایتان تنگ شده. دلم برای خیلی جاها که بودم و اکنون نیستم تنگ شده اما ا ز ان ها بیشتر خیلی دلم میخواهد به یزد که تاکنون ندیده ام بروم به کویر خیلی  وقت است که رابطه ام با کویر خوب شده، می دانم که از کویر از کوه و از بیابانش دلم می گرفت متنفر بودم فکر می کردم خشک است وحتی احساس را هم نمی رویاند اما هر انچه فکر میکردم برعکس از اب در امد. از کویر هم گل عشق میتواند بروید در دل اسمان می توان با ستاره ها دردل کرد دست ماه را گرفت زیر نسیم خوابید و در سلام بهار درود را فهمید زودتر از همه.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/08ساعت   توسط یگانه  |