تبليغاتX
من دیگر
My word fly up my thoughts remain below: Word without thoughts never to heaven go”
یادم می اید سال پیش در چنین شبی دلم میخواست که چنان باشم و چنین. گذشت و یکی سال دیگر من به سمت بزرگتر شدن یا پیرتر شدن رفتم انهایی که می خواستم عینا نشد اما تا حدودی به انها نزدیک شدم برنامه ام را برای سا ل دیگر هم اماده کرده ام دوست دارم اگر ان هم کاملا اجرا نمی شود حداقل تا حدود به ان نزدیک شوم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت   توسط یگانه  | 

داشتم کتاب هامو مرور می کردم همون کتابهایی که امسال سومین سالی میشه که دارم میخونمشون هر سال به هدفم نزدیک می شم اما بهش کاملا نمی رسم یه دندگی هم توی وجودمه که نمی گذاره به همینی که دارم راضی باشم به هر حال از لابه لای کتابم یکی دوتا برگه پیدا کردم خوندمش و خیلی جالب بود همون حس و حال هنوز در درونم وجود داره اما مثه این می مونه که دیگه سخت میتونم بگم و بنویسم امشب که برگه ها را دیدم پیش خودم گفت همه این حرفها توی سرم بود ولی اصلا نمی تونستم روی کاغذ بیارمشون نوشته هامو می نویسم و کاغذ و به خاطره ها میسپارم:

 

"واقعا حالم بد است نمی دانم چرا تو را هم مثل افرادی از خانواده می بینم به خوبی شان نه، تنها تو را با بدیهای انها جمع میزنم.

خیلی وقت است فکر می کنم تو از خاطر من نمی روی گاهی کمتر و گاهی بیشتر .نمی دانم این بازی های روزگار چیست که با من می کندالبته شایدبرای کسان دیگری هم در این دهر اتفاقاتی افتاده من نمی دانم. ولی هر بار که بخواهم به کسی به عنوان آینده نگاه کنم و ان شخص،شخص جدیدی باشد واقعا در خودم احساس خیانت و بدی دارم .چرا اینگونه شدم ؟دائما تو در ذهن من می ای با اینکه تو نیستی الان بیشتر از یک سال است که تو نیستی و من هم نیستم خیلی اوقات خیلی اوقات برای تو گریه کردم یا شاید برای خودم نمی دانم یا شاید برای احساس ،احساسی که له شد از غرور و ناخوشایندی های من ،گریه کردم برای احساس انسانها.

تمام درد و رنج یک دوری یک خیانت یک جدائی و یک مرگ را می فهمم احساس یعنی همین.بارها به خودم گفته ام شایدم من به تو احساس ندارم . در واقعیت من به احساس احساس دارم،دلم می خواست ان روز من به دانشگاه نیامده بودم دلم می خواست ان روز ان برف که عاشقانه منتظر دیدنش بودم نباریده بود و سبب ساز نمی شد دلم میخواست اصلا ان روز با ان احوال مریض برای امتحان ان درس نمی امدم کاش انقدر حالم بد شده بود که راهی نمی شدم که در این راه بمانم.

بگو چه کنم ؟بگو با احساس چه کنم؟چه وابستگی مریض گونه ای دارم به این احساس که هر روز تو را احساس کنم چه لجبازی احمقانه ای داشتی و چه لجبازی احمقانه ای داشتم!.کاش تو هم بد بودی کاش تو هم نامرد بودی ،چقدر کاش ،چقدر کاش که نمی شود. من ماندم و من و حس پیری ،درکش میکنم با تمام وجود.دیدی چه شد؟!می دانستم و می دانم که تو اینگونه بوده ای و من اینسان و این من و تو ما نمی شود هرگز و تا این قصه بسر شود نمی دانم چقدر آدم قرار است از روی نعش تکه پاره های احساس من گذرد و آنها رالهیده تر کندنمی دانم؟

چقدر سریع می گذرد گرد باد زندگی ام و من بارها ارزو کردم که ای کاش من هم مانند انها سطحی بودم .این نه آن ،آن نه این،کاش برایم فرقی نمی کرد کاش با هر چیز سطحی راضی میشدم تا احساس شادی داشته باشم.کاش همه چیز را خوب خوب عین روز نمی فهمیدم.کاش خواب نمی دیدم و ای کاش خوابهایم تعبیر نمی شد.

کاش من من نبودم ،ای کاش من خوب بودم اندازه بهار اندازه شکوفه اندازه عشق .کاش من ،من بودم.کاش من می شدم نه یک من هفتادمن که اگر اینگونه بودم،  حتما حالا با تو به ما رسیده بودم."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت   توسط یگانه  | 

اینکه من نمی تونم دیگه با این وضعیت زندگی کنم و هر روز این وضعیت برام سخت تر میشه یک مسئله هست و این که من هیچ راه چاره ای به جز سوختن و ساختن ندارم یه مسئله دیگه حالا مجموع دو تا معادله با هزاران مجهول می شود یک معادله با یک جواب:بمون سر جات ادم بی عرضه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت   توسط یگانه  | 

یه هفته توی شهر خودم یه هفته هم توی تهران هر دو این گزینه ها هم بد بد هست و من باز در اینجا انتخابی ندارم ،هنوز به دنبال تنهایی و مستقل بودن و کار می گردم ،زندگی پانسیونی یکی از پر دردسرترین زندگی هاست حالا این زندگی هم اضافه شد به زندگی پرماجرای من.

دلم خیلی خیلی واسه یه نفر که چند سالی هست از خودم دورش کردم تنگ میشه فکر نمی کردم اینقدر توی ذهن من نفوذ کنه!توی این چند سال نود درصد روزهام بهش فکر کردم احساسش کردم .می دونم که از ذهنم نمیره با این فکر کنار امدم اما این فکر اجازه وردو ادمهای جدید به زندگیم را نمیده؟!واسه خودم هم جالبه چطور توی شهری که باهاش هیچ خاطره ای ندارم خیالش کنارم راه میاد و حرفهاش توی ذهنم هست ،جای حمایتهاش خیلی خالیه اما یه چیزی عماق وجودم نمی خواد که ببینمش.از احساساتم که بگذرم ماجراهای پانسیون از همه جالبتر و پیچیده تر هست .یه دختری که وسواس تمیزی داره قراره با بیست نفر توی یک طبقه زندگی کنه حمام و دستشویی و اشپزخانه مشترک! خوب اون دختر هم منم؟ من با عقاید خاص خودم با یه سری ادم خاص تر که یه نفر وسواسش از تو بیشتر هست دائم روتختی اش را اتو میزنه؟ یا یه سری از بچه های پانسیون را انقدر مریض میبینه که توی خیالش نباید پاهاش هم به لباس های انها بخوره!از طرف دیگه یه نفر انقدر بی خیاله که دست رنگ گرفته از لوازم ارایشی اش را با جورابی که معلومه کثیفه و یه گوشه ای افتاده و نمی دونه جوراب نازنین چه کسی هست پاک میکنه! من باهمه انها کنار میام الا خودم .دارم دوباره هم واسه کنکور میخونم هم درسهای این دانشگاهی که هستم و اصلا ازش راضی هم نیستم و بیشترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده اینه که چرا تا الان هیچ شغلی واسه خودم پیدا نکردم که مستقل بشم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت   توسط یگانه  | 

آسایش ندارم اما راحتم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت   توسط یگانه  | 

سالها پیش ان زمانی که دوران سرخوشی ام بود و روزگار را گونه ای دیگر می دیدم ،14 یا 15 سال بیشتر نداشتم و رنگهای شاد دنیا شادتر می زدنند جمله"بودن یا نبودن مسئله این است"را سربحث موضوعات طنز و فراغت خاطری از درس و کتاب می دانستم و با یکی از دوستان صمیمی با گفتن این جمله شروع می کردیم به گفتگو درباره این و ان و مدرسه و هرچه اطارفمان بود جز درس و کتاب و حالا با گذشت ۱۰سال از ان سالها چند روز ژیش این جمله به ذهنم امد اما درست در هنگام ناخوشی و چه احساس تلخی بود گویی حتی یک خاطره خوش هم با این جمله نداشتم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت   توسط یگانه  | 

فرض کنید توی شهر دیگه ای زندگی میکنید که زادگاهتون نیست و کسی را هم انجا ندارید اما راحت و اسوده و خوشحال زندگی میکنید ولی به دلیل یه مشکل کوچولو ان هم بلد نبودن اشپزی مجبورید برگردید به شهر خودتون البته هر چند روز یه بار تا از گرسنگی تلف نشید نه اینکه شهری که مهمان ان هستید رستوران و همبرگری نداره نه . به دلیل اینکه شما از فست فود خوشتان نمی اید و انقدر پول هم ندارید که هر روز به رستوارن های گرانقیمت بروید رستوارن معمو.لی را هم دوست ندارید.

حالا در شهر خودتان ماردتان برود خانه مادرش و شما بمانید در خانه مجبور به درست کردن غذا هرچند چیز زیادی جز تخم مرغ یا سرخ کردن مرغ بلد نباشید.و در همین حین برادرتان هم هر روز ظهر از سر کار بیاید خانه تا با عجله نهاری بخورد و برگردد به سر کارش اما به دلیل خوش خیالی برادرتان او دوست دارد در همراهی با نهارش دوست دختر گرامیش را هم دیدار نماید یعنی در واقع شما اشپزی برای چند نفر را انجام دهید ظرفها را شسته و پذیرایی کنید این در حالی است که امده اید تا با خیال راحت در شهر خودتان بدون احتیاج به اشپزی از لطایف وجود مادر بهره مند و به کارهای تحقیقی و درسی خود بپردازید .

به نظرتان بهتر نیست با گرسنگی در شهر مهمان به سر برم تا در شهر خودمان؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت   توسط یگانه  | 

چرا باید نوجوانی که حتی نمی تواند تصمیمات اجتماعی کوچکی برای خود بگیرد و حتی قانون اجازهء یک رانندگی اتومبیل را هم به او نمی دهد به دلیل اشتباهی (هرچند ممکن است این اشتباه نابخشودنی و غیر قابل جبران باشد )مجازاتی چون اعدام برایش در نظر گرفته شود؟؟؟

فردا باز دست روزگار و بازی های قانون میخواهد حق زندگی کردن از نوجوانی گناهکار را بگیرد .

کمی فکر کنیم هرچند این نوجوان باید مجازات شود اما ایا واقعا اعدام سزای کاری به دلیل نا اگاهی وعدم رشد عقلی او ناسزا نیست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت   توسط یگانه  | 

 

گفتی :گریه نکنی ها

منم گریه نکردم فقط به چشمهای بغض کرده تو نگاه کردم و سرم را رو شونه هات گذاشتم غم را تو دلم خفه کردم نمی خواستم ناراحتی تو را ببینم تو هم دلت خون بود خوب می فهمیدم هر دومون به اب خیره شدیم دستت که روی شونه هام بود من را محکمتر گرفت انگار میخواست بگه غصه نخور من با تو ام ام نبود.دیدی دیدی رفتی و حالا هر شب توی خواب های منی دیدی رفتی و با ناراحتی برگشتی و به دوست و اشنا گله از غربت میکنی می دونم غصه میخوری طاقت دوری از وطنت را تنهایی نداری اما من بازم دلم نمی یاد تو را ناراحت ببینم حتی توی خواب .انجا هم واسه خوشحالی تو راضی شدم به سازش و به بودن با تو.اما خودت میدونی من دیگه ادم سابق نیستم .واسه من یک بار همه چی تموم میشه نه چند بار .حالا من اینجا هستم ولی من بازم احساس های همیشگی ام واسم میمونه عزیزم حس دوست داشتنت تا اخر باهامه.مثه همین حسی که تهرون را دوست داشتم و تو باورت نمی شد حالا باورت میشه؟دیگه باید تموم حرفهامو باورت بشه.

با تمام احساسم خاطرات قدیم را نوازش میکنم اما بودنت را هرگز

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت   توسط یگانه  | 

سالها پیش رفته بودم تهران و خاطرات خوبی داشتم از این شهر شلوغ،(که البته الان اصفهان هم همون شهر شلوغ هست و از نظر ارامش کمبود پیدا میکنی)اما امسال بهانه تفریح و تابستان نبود درس مرا به این شهر رهسپار کرد دوستش دارم نه مانند اصفهان بلکه از نوعی دیگر.....

 

 

-من یه کوچولو که صحبت کنم همه میفهمن اهل اصفهانم حالا تصورش را کنید صبح و ظهر و شب و با هر شخصی حرف بزنم بعد چند جمله باید جواب این سوال را بدم که بله من اصفهانی ام و جالبم بود که مثه اینکه اکثرا از لهجه من بدشون نمیومد یا در ظاهر این بود که به هر حال همه هم به من خیلی لطف داشتن از مسئولین دانشگاه و از پلیس راهنمایی رانندگی سر چهار راه و راننده تاکسی همه تا می فهمیدن من اصفهانی ام خیلی راهنمایی و کمک ام می کردن که حس خیلی زیبایی هست که میتونی فکر کنی هنوز احساس نوع دوستی بین همه مشغله و درگیری های روزمره گم نشده..

و من هم همچنان تمام مردم سرزمین ام را همشهری خودم میدانم و دوست میدارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت   توسط یگانه  | 

توی ذهنم فکر میکردم "خوب من که چیزی دیگه توی این شهر نمی بینم که جذبم کنه "توی ذهنم همش دنبال چیزای قدیمی بودم اما امروز یه حس جدید را فهمیدم با این صحنه ها و دقیقه ها روزهای بسیاری روبرو شدم اما نفهمیدمشون تازه امروز پس از مدتها به یه اشراق درونی رسیدم عشق میتونه رنگ عوض کنه تغییر کنه اما همون عشق بمونه در واقعیت معشوقه که رنگی جدید میگیره و ای خاصیت زندگی ست .سالهای زیادی هست که من و زاینده رود باهم زندگی میکنیم من میام و میرم ،اون هم همینطور میاد و میره، من میگ  از غم ها و درددل هام اون هم میگه من عشقامو بهش نشون میدم لحظه های زندگی را باهاش سپری میکنم رود من هم تحمل میکنه. هنوز هم من و تحمل میکنه حالا من با بی خیالی دائما از توی خاکش رد میشم میرم و میام و هی این راه بیراهه را تکرار میکنم به خودم میگم نه دیگه این اون رود من نیست هی تو دلم غصه میخورم ولی چیزی که امروز مثه یه نور  از شمع جدید راه تاریک افکارم را روشن کرد همین بود این همون عشقمه این همون رود منه ولی خوب یه کوچولو ظاهرش عوض شده چطور یادم نبود که حتی وقتی روی خاک ترک خورده اش هم قدم میزارم باز احساس میکنم این یه رود هست؟چطور یادم نبود هر موقعه از رویزیبای سی سه و پل ام رد میشم باز دلم پر میکشه به هوای روزهای پر اب رود ،رود بی همتایم را از بالا پل دید بزنم؟

 


حالا میفهمم عشق من عوض شده اما هنوز همون عشقه فکر که کردم دیدم سن هم همین کار را با عشق میکنه عوضش میکنه تغییر براش میاره اما این تغییر اینقدر نرم و موم ماننده که ما احساس نمی کنیم،بعد سالها کسی را که یادگار عشق قدیمی هست میبینی هنوز حس عشق زمانهای دور را حس میکنی اما خودش نیست خود عشق تغییر کرده است.

توی دلم دنبال نفرت میگشتم تعجب میکردم چرا عصبانی نیستم چرا ازش متنفر نیستم اصلا چرا نسبت بهش بی احساس نیستم چرا مثه ان قدیما که خشمگین بودم حس نمی کنم برام مرده؟ خیلی دنبال جواب چراهام بودم اخرش به این حس و احساس ختم شد اگه من روزی احساس عاشقی را در وجودم از وجودش حس میکردم پس تا ابد من احساس عاشقی را یدک میکشم امانه احساس تنفررا من،منی که عشق را در وجودم داشتم هنوز هم دارم فقط معشوق تغییر ظاهر داده و مندر ابتدا که خشم خاموش نشده بود از این تغغر ظاهر ناراضی بودم اما پس از مدتی وقتی که ارامش بازگشت دیگر نه خشمی بود نه تنفر من عاشق بودم و هستم فقط معشوق تغییر ظاهر داده است.

....یگانه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط یگانه  | 

اهل دعا و راز و نیاز نیستم ولی فکر میکنم باید از تمام کسانی که با اعتقاداتشون من را همراهی کردن و برام دعا کردن تشکر کنم.

من تا چند ماه دیگه از این شهر میرم چیزی واسه دلتنگی نمونده یه رود خشک و پلهای سنگی و اجری و بتونی روی خشکی که دلتنگی نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت   توسط یگانه  | 

****

              من بازی را بردم

 

                                                 ****

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت   توسط یگانه  | 

طرح فرارتا مدتی به تعویق افتاد و طرح سردر گمی شروع شد . ماجرا ازرفتن  به ارایشگاه شروع شد وقتی هفت روز از  رفتن عمه گذشت من تصمیم داشتم به ارایشگاهی بروم اما مردد هم بودم نکند بقیه ...خوب یه سری اداب و رسوم هست که بد جوری دامن گیر جامعه ماست .خانواده خودم عقیده ای به اینکه سیاه بپوشند یا تا چهل روز عزا دار بمانند ندارن اما خوب خانواده عمه چی؟ حالا اگه تا چهلم نشده بازم مراسم بگیرند  ومن مجبور باشم برم خونه شون خوب شاید ناراحت بشند؟ شاید هم برای انها هم مهم نباشه؟!

اصلا مهم بودن و نبودنش برای من چه فرقی میکنه من که قبول ندارم خوب من نمی تونم یه نظاف شخصی را انجام ندهم که چی که خوب بقیه خوششون نمی یاد خوب منم ناراحتم از رفتن عمه اما با ارایشگاه نرفتن من که مسئله حل نمی شه عمه هم بر نمی گرده..خلاصه هر طوری بود با خودم کلنجار رفتم و سه روز پس از هفت روز در گذشت رفتم ارایشگاه .حالا من خودم را راضی کردم که خوب اگه مراسم دعا و سوگواری گرفتن تا چهلم نمی روم من که حوصله ندارم توی هفته پیش هم دو سه باری مراسمشون را رفتم . مراسمشون هم که با اعتقادات من هماهنگ نمی شه فقط اعصاب منو بیشتر بهم میریزه  اگه بازم دعوت کردن میگم خود مامان  و بابام بروند اصلا خود بابام برود بهتره به نظرم پدرم از همه  نوع مراسم سوگواری خوشش میاد تا اخر ان مراسم هم میمونه چطور برای فاتحه تا اخرین لحظه محل عزا را ترک نکرد؟. او که هیچ مهمونی و عروسی را تا اخرین لحظه نمی مونه؟ حتی برای عروسی همین دختر اخری عمه هم چون مراسم عقد یه کمی دیر شروع شد حوصله اش سر رفت و اصرار اصرار که هنوز مراسم تمام نشده بریم و اخر دست هم که دید من حاضر نیستم دنبالش بروم گذاشت و رفت؟ چطور مراسم عروسی براش مهم نیست ؟خوب منم مراسم عزا برام مهم نیست.

این حرف ها و هزارتا حرف دیگر و با خودم مرور کردم و گفتم من تا چهلم عمه هیچ فامیلی را نخواهم دیدم اما زهی خیال باطل از ارایشگاه که امدم بیرون موبایلم زنگ خورد نوه عمو یم بود( همانی که مادرش با خواستگاری نا به جا من را گریز پای کرده بود! )و بدبیاری این که پدرم گفته بود من رفتم ارایشگاه و بدتر از ان اینکه من هم مجبور بودم به پارک دوستداشتنی وزیبای انها بروم. رفتن به پارک هما نا و بد بختی گریز پایی شروع شدن هم همانا و در ادامه ماجرای فرار من به دام ماجرای سر در گمی افتادم.

*حالا از یه زاویه دیگه ماجرا را ببینیم*:

به ارایشگاه که رفتم خودم هم حوصله نداشتم ساده ترین مانتو و روسری تیره ای پوشیده بودم حتی انقدر حوصله نداشتم که جای یک رژ لب بیرنگ هم بر روی چهر ام نبود.تبعا وقتی برای خودم حوصله ندارم حوصله صحبت با هیچ کسی را هم نداشتم اما دختر ارایشگر که چند سالی از من کوچکتر است مرا به حرف اورد دختر با مزه  و حساسیه. دماغ اش را یک بار عمل کرده خوب شده اما مثل اینکه این دختر را راضی نکرده نوعی احساس ناراضایتی از خودش باعث شده باز هم بخواهد عمل دیگری روی دماغش انجام دهد این بار بهانه عروسکی کردن این دماغ بیچاره را می اورد هر از گاهی که به ارایشگاه بیاید با هم صحبت میکنیم دختر جالبی هست این مرتبه هم از دماغش ناراضی بود هم از هیکلش می گفت:خیلی لاغر شدم برادرم بهم میگه تو چقدر لاغر مردنی؟ کی میاد تو را بگیره من که حاضر نیستم برم با همچین دخترایی!

دهنم باز موند از حرفش ؟چه برادر بی عقلی و چه بی رحم که به خواهر کوچکترش این حرف را زده؟ دختر بیچاره از غصه لاغر بودنش دو سه کیلویی هم بیشتر لاغر شده است سعی کردم بهش بفهمونم خودش را همینطوری که هست دوست داشته باشه بهش گفتم نگران نباش خیلی از پسرا دختر لاغر دوست دارن نمونه اش برادرم و پسر خاله ام .عکس برادرم و عکس بچه و زن پسر خاله ام را  که توی موبایلم داشتم بهش نشون دادم بهش گفتم ببین برادرم ادم  به روزی هست . خیلی هم به تیپ طرف مقابلش اهمیت میده اما از لاغر بودن به اندازه تو بدش نمی یاد و عکس زن پسر خالم و بچه شون را نشون دادم که الان سه سالی هست ازدواج کردن اما زن پسر خاله ام هنوز لاغرهست و هم از نظر ما قشنگه هم از نظر پسر خاله ام خوشحال شد باور کردنی نیست که یه دختر با همین چند کلمه اینقدر روحیه بگیره دختر بیچاره فکر میکرد هیچ کس او را دوست نداره . من از این طرز تفکر که دختری برای بدست اوردن دل پسر ها خودش را لاغر کنه یا چاق خوشم نمی یاد واسه همین سعی کردم با ملایمت این مطلب را بهش بفهمونم که هر کسی باید همینی که هستی را دوست داشته باشه حتی اگه هیچکسی هم تو را دوست نداشت تو باید خودتو دوست داشته باشی. نمی دونم موفق شدم این مسئله را بهش بفهمونم یا نه،ولی در کنار او دوستاش هم بودن که فقط به من  زل زده بودن و لام تا کام صحبت نمی کردن فکر میکنم یا فاصله من با انها اندازه یه نسل شده یا فاصله همه هم سن و سالهای من با دهه هفتادها واقعن یک نسل هست؟

 

من با دختر ناراضی از خویشتن صحبت کردم و راهی شدم اما چه راهی که به دو راهی فرار و سردر گمی رسید !

چند روز بعد از رفتن ارایشگاه دختر ناراضی به من تلفن کرد و گفت فلان دوستم بود توی ارایشگاه!ان شماره ات را میخواست برای ..

مم یعنی مامانش میخواد فکر میکنم میخواهد بیاید خوااستگاری گفتم اول ازت اجازه بگیرم ؟

من با تعجب که هیچ کدوم از دوستاش را یادم نمیامد گفتم :از نظر من هیچ موردی نداره اگه کسی با من کاری داشت نه توی این مورد .در زمینه درس یا کار هم شماره ام را بهشون بدی فقط مطمئن باش که ادم های خوبین و واسه من مشکلی درست نشه.میدونی که چون خط شخصی هست نمی خوام دائم در گیر باشم

دختر خوبی بود و گفت نه ادمهای مطمئنی هستن حالا بهشون بدم شماره ات را؟ پسرشون هم دیپلم هست. اینو همین اول بهت بگم.

من که غافلگیر شده بودم گفتم : خوب اگه ادمهای دردسر سازی نیستن اشکالی نداره نه اینکه بگم موافقت میکنم ها نه میگم اشکالی نداره شماره را بدی.

.

.

.

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت   توسط یگانه  | 

خب ما به فرار ادامه دادیم برنامه ریزی کردم هر روز قبل از رسیدن انها که معمولا حول و حوش ساعت ۷ یا ۸ شب می رسیدن ما خانه رابه مقصدی ترک می کردیم هر بار بهانه ای یک بار می رفتیم کتابخانه یک بار پارک ان طرف شهر یک بار...

جالبی مادر من هم اینه که تا یه خواستگاری میاید و یکمی خوش و خرم می زنه زود خوشش میاد میگه مورد خوبیه به همین راحتی  باورش میشه. من این ماجرا را از دوران راهنمایی تا الان دارم میبینم( منظورم زود باوری مادرم هست). یه دفعه واسه یه نفر تعریف کردم چه ماجراهایی از خواستگاری در دوران راهنمایی داشتم باورش نشد خیال کرد دارم شوخی میکنم یا دارم از خودم تعریف میکنم که در دوران راهنمایی خواستگار داشتم ولی واقعیت این نیست واقعیت اینه که ادم مادر و پدر بی سواد نداشته باشه مادر و پدر پر ادعا داشته باشه اما سر مسئله ازدواجش مثل یه خانواده روستایی مادر ش حاضر باشه در مورد خواستگار فکر کنه اونهم توی دوران راهنمایی دخترش البته پدرم اینطور نبود که راضی باشه اما مخالفت شدید هم نمی کرد اما مادرم تا حرف از خواستگار میشد گل از گلش میشکفت خوب،الان کمتر اینطور هست اما باز هم میفهمم ته دلش خوشحال میشه گفتم که روستایی فکر میکنه با اینکه نه پدرم نه مادرم از روستا امدن نه تا حالا بین روستایی ها زندگی کردن؟! اما این شاهکار طرز تفکرشون که از کجا کسب کردن من را میکشه!

 

:

:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت   توسط یگانه  | 

 

چهلم عمه ام پنج شنبه هست. هنوز هم نبودنش باورم نمیشود زنگ صداش لحن صحبت هاش همراه هست  در بچگی ام این  یکی عمه ام را بیشتر از دو تا عمه دیگرم دوست داشتم حالا به خاطر مهربانی اش و حوصله اش با بچه ها بود یا به خاطر همبازی.؟که تنها در بین عمه هایم این عمه بچه همسن ما داشت یا به خاطر پارک نزدیک خانه انها که مقر شیطنت ها و تفریحات ما بود..

از کودکی و عمه و من و برادرم و پسر عمه ام خاطره های زیادی است .این خواهر به پدرم نزدیک تر از بقیه و با او هم رابطه صمیمی تری داشت اما سرطان مجال زندگی بیشتر به او نداد. سه سال پیاپی دکتر و درمان .نذر توسل و زیارت گردش تفریح هیچ چیز جوابی نداد و در اخر هم رفت. حالا ماجرا های رفتنش و اتفاقات در این بین بماند اما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت   توسط یگانه  | 

 

توی چند ماه اخیر می امدم از غم ها بگویم از سر های شکسته از چشمهایی که کبود و خونین به بیمارستان روانه شده از اینکه انتخابی نبود و من دوست داشتم و در دلم خدا خدا میکرم اینبار نظر من و بقیه کسانی که همیشه انتصاب بجای انتخاب را در  حکومت ها دیده اند غلط باشد در دلم می گفتم

:ای کاش من اینبار اشتباه کرده باشم ای کاش حق دوستان من پایمال نشود اما شد انچه نباید می شد اینبار در کمال ناراحتی پیروزی نظرم را به عزا نشستم با خواهران و برادرانم به اعتراض اما جواب ...

بگذریم در هیاهوی انتخابات و تظاهرات ، درون زندگی شخصی ام هم نابه سامانی بود . تقریبا نزدیک به 10 روز مانده به انتخابات من دیگر به سر کار نرفتم خسته شدم من و تجارت و تجارت پیشگی به هم نمی اییم دروغ گویی های انچنانی و تظاهر به راستی برایم مشکل است و با هر تلاشی بود نرفتم و درست روز دوشنبه که فردای تظاهرات بود تسویه حساب کردم. و پس از ان به دانشگاه رفتم که مدرکم را بگیرم که بعد از یک سال از گذشتن دادن مدرک موقت به من هنوز مدرک اصلی اماده نشده؟چه کاردانی در این سیستم وجود داره .!!!

بگذریم از درس و دانشگاه در این حال و هوا ها ی بعد از انتخابات من رخت عزای بر تن کردم هم غم خواهر و برادرنم و هم غم از دست دادن عمه ام . عمه ای که خواطرات بسیار از او در کودکی و بزرگسالی دارم ولی قضا بر این بود که برود و در این دنیای هرج مرج درد بیشتر نکشد .اما من غم ها را نگفتم ساکت شدم شاید که کم رنگ شود که خوب رنگ نباخته اما خاکستر شده است.

در این چند ماه ما (من و مادرم) تعقیب و گریز هایی هم داشتیم از دست ادمهای سمج. شاید ماجرای نوه عمویی که دائما تک زنگ میزد روی گوشی ام را گفته ام ،همانی که امانم را بریده بود دختر بچه دبیرستانی،خودش کم بود مادرش هم اضافه شد اما اینبار مادرش تلفن که هیچ هر شب به دنبال ما در خانه مان بود.و همه اینها هم بی منظور نبود وبله این ابراز توجه های ناگهانی هم بی منظور هیچ کسی را  نصیب  نمی شود. این خانم اصرار اصرار که بیا یک بار دائی مرا ببین ببین چه پسر خوبی است؟ حتما دوستش داری! پسر خوب کم پیدا میشه ها؟!!

اهل هیچی نیست ، زن دوست و مهربون استخدام رسمی!..خوش تیپ بیست و هفت سالش هم هست!

و ما هم با زبان بی زبانی میگفتیم نه. بهانه می اوردم که

-من هیچ کاری از خانه بلد نیستم

-من نه اشپزی بلدم نه خانه داری

-من حتی اتاقم را هم نمی توانم مرتب نگه دارم اما گوش شنوایی نبود

-من به درد زندگی نمی خورم

- اصلا هنوز من سنی ندارم که بخوام ازدواج کنم...

خوب او گوش نمی کرد و برای اینکه بتواند نقشه دیدار مار را عملی کند هر شب به بهانه اینکه میخواهند به پارک بروند به دنبال ما هم می امدند یک بار من و مامان بهانه اوردیم اما فایده ای نداشت چند شب بعد دوبار به نزد ما امدن تا به پارک برویم! به خودم می گفتم ای خدا چطوری بهشون بگم نه من و دائی جان شما با هم متناسب نیستیم ،من حوصله حسابدار ندارم کسی که سرکار مشغله زیاد و توی خونه استراحت .حالا حسابداری به کنار من توی خانواده 4نفری بزرگ شدم اما او هفت یا هشت تا بچه بودند که این  پسر آخری میشد..وقتی فکرش را میکنم که عصبی میشم من بشم زن دائی همین خانم .خانواده شون را دیدم نمی تونم توی خانواده ای که به این شلوغی هست زندگی کنم دائم رفت و امد..

خلاصه که من هم دوبار با برنامه ریزی نرفتم به مهمانی پارک شبانه که همه فامیلشون می امدند و دست برقضا هم در همین دوبار مادر و پسر (مادر بزرگ و  دائی شون )هم حضور داشتند

 

:

:

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت   توسط یگانه  | 

یه مطلبی بود توی ثبت موقت هر از گاهی میومدم ویرایشش میکردم اما به محض اینکه میخواستم ثبت بزنم یا برق میرفت یا ثبت نمی شدو و به هر صورت خیال نداشت راه پیدا کنه به دنیای مجازی منم دیگه اینبار بی خیال بهش نگاهی کردم و توی دلم گفتم چه نوشته های حرف گوش نکنی تازه یه کوچولو حس میکنم بچه ها که حرف مادر یا پدرهاشون را گوش نمی کنن پدر و مادرها چه حسی پیدا میکنن.با اینهمه من ازادی را به مفهوم واقعی قبول دارم حتی برای نوشته ها حالا بماند که جایی زندگی میکنم که ازادی انسانها هم پشیزی ارزش نداره
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت   توسط یگانه  | 

 

 

 

و من ز چه روی در این بازی گم شده ام! نمی دانم؟!...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت   توسط یگانه  | 

 

'گوشه تلنبار شده اشک پس مرداب چشم هایش از قصه بد بختی ونحسی وجود او در لایتناهی لجن بار سرچشمه می گیرد که چر امده و چرا باید بماند که چرا ؟ چرا هست؟؟

صدای نکبت بار خشونت ها از عمق پردهای گوشش جان گرفته و حس شوم نفرت را صدا میزند

او باز او ماند و حس لچ افتاده لج در وجودش رخت نمی بندد

و این بودن سوزش اور برای مقدسیان روی زمین گران امده و می اید

......................

اهنین شده گوش هایش و زبانش برندگی الماس

حال که او بودن و اینجا بودن را بر نگزید. تنها میتواند زندگی بودن را انتخاب کند

چه انتخاب محدودی !

مور و ملخ های بدبخت به روی هم بخزید بجهید همدیگر را در زیر دست و پا له کنید. همین سرنوشت شما ااا. همین است برای شما و پس از شما و پیشینیان شما.

 

---   ----    ---

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت   توسط یگانه  |